تبلیغات
♫♥رمان های چند تا خل و چل♥♫ - ♡♥داستان زندگی (isablle)♥♡
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

صفحات جانبی

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox






تماس با ما

كد ماوس


  • سلام سلام صدتا سلام به دوستای گلم

    خوبین? خوشین?سلامتین?
    بیاین ادامه با تون حرف دارم




    این از سری  داستانای کوتاه درباره زندگیه هر کدوم از شخصیتاس
    شخصیت این داستان:♥☆isablle☆♥
    داستان از زبون ایزابلاست
    نشسته بودم رو تختم  چون پنجره اتاقم باز بود باد به موهام میخورد  دلم تنگ شده بود! دلم برای پدر و مادرم
    تنگ شده بود رو تختم دراز کشیدم گردنبندمو با فشار به دکمش باز ش کردم توش عکس خونوادگی 
    ما شیش تا بود دارین میگین چرا شیشتا? چون که من یه خواهر به اسم انا بلا داشتم و یه برادر به اسم ادوارد
    به عکس مادرم نگاه کردم وقتی میدیدمش یاد خودم میوفتادم  من با مادم از نظر ظاهر مو نمیزنم 
    خب حالا میریم سر انالیز کردن چهره خونوادم
    خب اول مامانم:
    یه زن جوون و خوشگل مو نارنجی با پوست سفید 

    هه ابلیس اخه اسم دیگه ای نبود 
    خب حالا آنا بلا
    یه دختر مو سبز  خوشگل
    حالا ادوارد
    اینم عکس ابلیس


      البته اینو خدم ساختم چون تو دنیای سونیکی چهره خواصی نداره

    خب بهم بگین دفعه بعدی داستان کی باشه
    راستی چرا به وبم سر نمیزنید

    خوب اگه عکس یا جکی  چیزی خواستین بهم بگید
     راستی نظرای داستانو کامل کنید


    نوشته شده توسط :negarin.b .
    جمعه 30 خرداد 1393-08:36 ق.ظ
    نظر برای پست بعدی() 

    امیرsonic
    سه شنبه 3 تیر 1393 09:26 ق.ظ
    افنر عالی بود.
    فقط ببخشید این قدر وب تولز استفاده کردی ادم تا یک نظر بده کلی طول می کشه!!
    پاسخ negarin.b . : اها باشه درستش میکنم
    Dayana
    دوشنبه 2 تیر 1393 02:12 ب.ظ
    عالی بود عزیز دلم
    پاسخ negarin.b . : ممنون
    لئو
    شنبه 31 خرداد 1393 10:41 ب.ظ
    خواهش میشه گلم!

    راستی من خوابم گرفته ببخشید اجی ..!!!-_-

    شب خوش ، فعلا بووووس بااااای!
    پاسخ negarin.b . : شب بخیر
    لئو
    شنبه 31 خرداد 1393 09:56 ب.ظ
    واااای قالبه جدیدت مبارک اجی..!

    خیلی نازه..!
    پاسخ negarin.b . : ممنون عزیزم
    لئو
    شنبه 31 خرداد 1393 09:23 ب.ظ
    اممممم بنظره من درباره انا باشه..!
    پاسخ negarin.b . : انا ???? منظورت الناست
    لئو
    شنبه 31 خرداد 1393 09:04 ب.ظ
    وای چرا خوف نیستی؟

    اجیه عزیزم تو که هیشوخت خوف نیستی اخه چرا؟
    پاسخ negarin.b . : نمیدونم چرا ولی هیچ وقت خوب نیستم راستی داستان بعدی درباره کی باشه
    لئو
    شنبه 31 خرداد 1393 08:56 ب.ظ
    خیلی قشنگـ♥ــ تو خوف نوشتی عزیزم لدفا هرچه زودتر قسمته بعدیو بذار..!
    پاسخ negarin.b . : سلام عشقم
    لئو
    شنبه 31 خرداد 1393 08:56 ب.ظ
    سلام گلم!

    خوفی؟
    پاسخ negarin.b . : سلام عزیزم
    نه خوب نیستم
    ♫ᔕ00ᙢ0ᔕ♫
    شنبه 31 خرداد 1393 04:24 ب.ظ
    گر تو نهراسی ز داسه تان!!


    بشتاب چو کفتار!!





    پویا
    شنبه 31 خرداد 1393 11:27 ق.ظ
    سلام وبلاگت قشنگه لینکت کردم میشه لینکم کنی همیشه بهت سر میزنم راستی داستانت عااااااالیه
    soomos
    جمعه 30 خرداد 1393 10:51 ب.ظ

    پاسخ negarin.b . :
     
    لبخندناراحتچشمک
    نیشخندبغلسوال
    قلبخجالتزبان
    ماچتعجبعصبانی
    عینکشیطانگریه
    خندهقهقههخداحافظ
    سبزقهرهورا
    دستگلتفکر
    نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.